امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

نه ماهه شدن پسری

                      دل را شراره غم تو پر شرار کرد داغ تو قلب خسته‌دلان، داغدار کرد ای سرو بوستان ولا از غم تو چرخ جاری ز دیده اشک، چو ابر بهار کرد با کشتن تو قاتلت ای هادى امم خود را به نزد ختم رسل شرمسار کرد شهادت جانسوز امام هادی(ع) تسلیت باد سلام پسر قشنگ من امروز شدی نه ماه تموم و باید ببریمت درمونگاه برا قد و وزن که چون من ادارم میافته به فردا  بعدش میام قد و وزنتو مینویسم گمونم خیلی وزن نگرفتی این ماه از بس ورجه وورجه داری همش از این ور حال به اون ور غلت میزنی  جدیدا یه کمی سینه خیز میری ولی زود خسته می...
2 ارديبهشت 1394

روز زن

خانم های نی نی وبلاگ اول میلاد حضرت زهرا رو به همتون تبریک میگم ایشاله خانم فاطمه زهرا حواسش به همه نی نی هامون باشه دوم روزمونو بهتون تبریک میگم روز همگی مبارک ایشاله همه کسایی که ارزوی مادر شدن رو دارن خدا بهشون نی نی بده ...
22 فروردين 1394

عید 94

عید همگی مبارک سلام به پسر عزیز تر از جونم فدات بشم میخوام از عید امسال بگم پنج شنبه آخر سال من و پسری رفتیم زیارت امام زاده ها و سر مزار ، بابایی هم رفت خریدهای عید رو انجام داد برامون اولش رفتیم سر خاک دائیم خیلی اونجا نموندیم بعدش رفتیم سمت صالح اباد سر مزار عموم و مامان بزرگم بعد از خوندن فاتحه راه افتادیم سمت مهران یه کمی خونه خاله لیلی موندیم و رفتیم امام زاده سید حسن دیگه مامانم اجازه نداد بریم سرخاک بابا بزرگم میگفت غروب شده واسه پسری خوب نیست بیاریش قبرستون رفتیم تو  نشستیم و حسابی زیارت کردی عکساش هم هست میزارم دوباره برگشتنیم صالح آباد و به امام زاده علی صالح که ما بهش میگیم خاص علی رفتیم و اونجام زیارت کردی از ...
17 فروردين 1394

آخر سال

                          سلام پسر قشنگم الان که اومدم این تایپکو بنویسم خیلی سر حالم هوا خیلی خوبه دیشب حسابی بارون بارید و هوای رو حسابی خنک و تمیز کرده ولی وای وای وای چه رعد و برقایی بود از صدای رعد و برق بیدار شدی و دیگه نخوابیدی تا صبح صبح که من خواستم بیام سر کار مامان بزرگت بزور خوابوندت الهی من فدات بشم دیشب با صدای رعد و برق چشمات گرد میشد و خوردنی میشدی   مامان جونی برات بگه که این ماه ما کلی مکافات داشتیم یه پولی رو از طرف اداره بهم دادن که البته معوقاتی بود که تا حالا نداده بودن خدا رو شکر امس...
27 اسفند 1393

7 ماهگی پسرم

سلام به پسر یکی یدونه و خوشگل من و سلام به دوستای گلم پسرم دوم این ماه  هفت ماهت تموم شد همش میخواستم بیام نت برات بنویسم ولی فرصتشو نداشتم منو ببخش پسری دوم که هفت ماهت شد برف شدید ی بارید  شب که داشت برف میومد ما داشتیم میرفتیم خونه مامان بزرگت طبق معمول عصرهای جمعه که بخاطر برف شدید ماشین تو خیابون گیر کرد   تقریبا یه پنج دقیقا من و تو بابایی زیر بارون قدم زدیم تا رسیدیم  من مجبور شدم  ژاکتمو در بیارم بکشم روی صورتت ولی تو دوست داشتی به آسمون نگاه کنی و با دست ژاکتمو میکشیدی کنار تا برفا رو ببینی فکر کنم خیلی از برف خوشت اومد متاسفانه امسال همش دو بار برف اومد و الان هوا خیلی گرم شده و ما نتونستیم ع...
10 اسفند 1393

روزهای آخر بهمن

سلام پسر قشنگ من از شنبه هی میخوام بیام برات بنویسم ولی متاسفانه فرصتش پیدا نشد تا امروز عرض شود خدمت پسری و دوستای گلمون تو این ماه که 22 بهمن روز جشن پیروزی انقلابه و میریم راهپیمایی برای بیعت مجدد صبحش با کلی شوق و ذوق پسری رو آماده کردم که ببرمش راهپیمایی هوا رو که نگو افتضاح گرد و خاک همه آسمون شهرمونو گرفته بود و هنوز هم مهمون ما هستن ولی این باعث نشد که ار رفتن به راهپیمایی منصرف شیم با این حال پسری رو آماده کردیم و خواستیم بریم که پسری گشنش بود براش شیر درست کردیم و بعد از اینکه شیر رو خورد کلی بالا آورد و همه لباساش رو خراب کرد مامان بزگ ازمون خواست پسری رو با این حال نبریم راهپیمایی و منم مجبور شدم قبول کنم  این...
29 بهمن 1393

این روزها

سلام جوجو قشنگه و سلام به دوستای گلم که میان به این وبلاگ و ما رو خوشحال میکنن این ماه برای من تقریبا ماه خوبی نبود اولین شنبه این ماه که تولدم بود با فوت دائیم مصادف بود شنبه بعدش جلوی چشمام یکی از همکارامون  به رحمت خدا رفت  و  شنبه این هفته هم سر مرخصی رفتن که همکارم خیلی اذیتم میکنه با هم بحثمون شد خدا هفته دیگه رو به خیر بگذرونه ولی برا پسرم خیلی بد نبود  میتونی فرنی بخوری و حالا بهت حریره بادوم میدیم و قراره بهت سوپ بدیم  خوشبختانه پسری اشتهات  خوبه البته گاهی اصلا دلت نمیخواد فرنی بخوری ولی ما هر جوری شده بهت میخوارونیم حالا دیگه پسری تو روروئکت میشینی و همه جای خونه مامان بزرگتو میگردی و...
19 بهمن 1393

تولد تلخ

سلام عزیز دلم 2 این ماه شش ماهت تموم شد و وارد ماه هفتم شدی عزیزم دیگه میتونم بهت فرنی بدم متاسفانه فقط روز اول  خوب فرنی خوردی و دوست داشتی  ولی از روز دوم دیگه نخوردی و هر قاشقی که بهت میدم تو دهنت نگه میدار یو  قورت نمیدی گاهی هم میخوای بالا بیاری راستی بردیمت واکسن شش ماهگیت رو هم زدی خوشبختانه اذیت نشدی  و فقط موقع آمپول گریه کردی با اخم به خانم پرستاری که واکسنتو زد نگاه میکردی  قدت 70 سانت  بود وزنت هم 9 کیلو 750 گرم و دور سرت 44 سانت خدا رو  شکر رشدت خوب بود   متاسفانه 4 بهمن که تولد من بود و بابایی حسابی برنامه ریزی کرده بود که تولدمو جشن بگیره  کیک و شیرنی و کادو گرفته بود به من...
6 بهمن 1393